دل تنگي ها ي من

 

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کرد..

دستانی که روز و شب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

تا بگوید

"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

نوشتم "دوستت دارم"

و

نوشتم"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود...

روزی به خاک برمی گردم

سال هاست مرده ام و فراموش شده ام....

روزی که ره گذری غریبه

گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی ان حک شده است....

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی ان قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد....

من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام....

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد....

بعد از مرگم چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند

بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا ارآم می شود

بعد از مرگم چه کسی

به یاد سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا

بعد از مرگم چه کسی..........

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۸ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

وقتی واژه مادر رو به زبون می آرم قلبم میلرزه و اشک توی چشام حلقه میزنه یاد تنها تکیه گاه زندگیم میفتم که الان 4 ساله که  از پیشمون رفته و دیگه نداریمش کاش بیشتر قدرشو میدونستیم حالا از همه میخوام با هر جور اخلاقی که دارن قدر مادراشونو بدونن و اذیتشون نکنن و قلب مادر رو نشکنن.مادر خوبم لحظه لحظهای عمرم را با یاد و خاطرات تو سپری میکنم .

آرام خفته ای

آرام آرام

آن گونه که پرندگان حرمت پروازشان را از خاطر برده اند

آن گونه که باد صدایش را به لالایی شب سپرد

آرام خفته ای

آرام آرام

در بارگاه شعرم کدامین واژه می تواند

حس جاویدت را بسراید

کدامین اندیشه فضای مسموم خاطره را

به فراموشی سپارد

مگر می شود که از خاطر برد

که اینک تو

نازنین بس شکیب

آرام زیر بستر خاک خفته ای

مگر می شود دل را به ذهنی عبث سپرد

نه!

کدامین سرود میتواند

این چنین سبک وار

این چنین بی هنگام

وزن رویشت را از خاطر دور سازد

کدا مین مهربانی می تواند

پروازت را

صدایت را

قسمت تنهایی های شب کند

هنوز هم آرام نگرفته ام

هنوز هم جانم

در بی نشانی ها

از تو می جوید

سر بر شانه های که این چنین می توان سرود

که نامی چون تو

آوایی چون من

دربدر خستگی های ابدی شود

آرام خفته ای

آرام آرام

بر بستری سترگ

بر سایه ای گرم

هنوز هم خاک مقبره ات غبار را می زداید

آرام خفته ای

بر سیمای مهربانت

دیگر ملالی نیست

بر چشمان آرزومندت

دیگرهراسی نیست

دیگر سرودی

حرمت شبهایت را نمی شکند

دیگر شبی مهتابش را به تو نمی فروشد

دیگر باید رفت

باید دلهره فردا را از تو دور ساخت

باید رفت

تا تو آرام گیری

آرام آرام

آه چه‌کنم که بضاعت بیان حق شناشی سزاوارنه‌ات را ندارم.اندیشه قاصرم و قلم الکنم ناتوانتر ازآن است که بتواند فرشته ا‌ی چون تورا بستاید یا به ادای تکلیف، جرعه ‌ای از دریای حق والای مقامت را برگیرد.

چه‌کنم که توشه‌ای بیش ازاین در چنته ندارم.پس سخاوتمندانه همین دل واژه‌های سترون و نارسم را بپذیر و همای سعادت ستایشت را بر شانه‌های لرزانم بنشان.

بزرگوارانه مباهات پذیرش تبریک و تحسینم را از من دریغ مدار و ظل مرحمتت را از سر بی‌سایه‌بانم برنگیر.
من امروز، فاخرانه، می‌خواهم از مقامی سخن بگویم که زیباترین و دلاراترین مفاهیم قاموس تمام ابنای بشر از ازل تا ابد،ملهم از روح اهورایی و جایگاه فرشته گونه‌ی اوست.

مدار روح انگیزترین گلواژه‌ها در زیباترین نوشته‌ها، شعرها، قصه‌ها، سرودها، سخنوریها و همه هنرهای عالم بر محور خورشید فروزان او می‌چرخد. ستاره‌های عالی‌ترین کهکشان مفاهیم انسانی، از تلالوی شمس وجود او چشمک می‌زند.

ای اسوه مهر و وفا!

براستی چگونه می‌توان از عالم و آدم سخن گفت، اما از سمبل همه زیبایهایش یعنی فرشته‌ای چون تو، جفاکارانه،روی برتافت.چگونه می‌توان طبع لطیف انسان و سجایای عالی‌ او را بازشناخت،اما دل در گروی تو نداد.چگونه می‌توان پاکترین و باشکوهترین خصایل انسانی را واگویه کرد اما تابش چشم نواز مهپاره رخسار تو را از پس آن ندید.

اصلا" چگونه بدون الهه هستی بخش وجودتو باید دل باخت، رسم عاشقی آموخت، دلداری پیشه کرد،رسم پاکبازی و مهرورزی فراگرفت ، رفیق توفیق شد،گوهر حیا ‌را باور کرد،ارج شرف و قناعت و وفاداری رااندازه گرفت، زنگار جسم و روح را شست و راز روح پرنیانی آدمی در شاخسار دلاویز گلستان خلقت را فهمید؟!

با این همه احسان و جایگاه والامرتبه‌ای که داری، انصافا"  ظلمی هم که بر تو رفته است، مرز ندارد.
نیک می‌دانم‌اما بگذار بپرسم در این همه جوروجفای بیکرانه‌ای که از روز ازل تاکنون درحق ابنای بشر شده و هنوز هم می‌شود،سهم تو چقدر بوده است.براستی جلادان،سفاکان و دیکتاتورهای تاریخ بشر چقدر ازمیان‌همجنسان تو برخاسته‌اند؟

پاسخ این سئوال به‌روشنی آفتاب است و نیازی به‌ذکر مصیبت من ندارد پس بگذار بگذرم اما مگذار نگویم که حتی بسیاری از کژیهای همجنسان تو نیز از گدازه سیری ناپذیر مشتهیات اهریمنی ناکسان جنس مقابل ریشه می‌گیرد، هر چند عقوبت کوچکترین خبط همجنسانت اغلب کوبش دهل پیراهن عثمانی‌شان دربوق رسوایی ابدی و تاوان بزرگترین جنایت طرف مقابل،شاید یک دنیا حرف برای نگفتن یا یک شهر دهلیز برای نهفتن باشد.

آه دلبرم،بگذار از این حرفها بگذرم و خود را و تو را بیش ازاین میازارم.

مادرم، سلطان قلبم،ای برکت افزای زندگیم!

تنها نه بخاطر بهشتی که زیر پای توست ، نه بخاطر نسلی که زاده توست، نه بخاطر لالایی‌های دلنوازت، نه بخاطر خونواره چشمان خسته‌ات، نه بخاطر رنجواره بلاکشی‌ات،نه بخاطر سرشت مهرآگینی‌ات، نه بخاطر سرسبزی قلب پاکبازت،نه بخاطر زیبایی نازکی خیالت یا تردی روح دلنوازت،نه بخاطر پاکی احساس دلارایت، نه بخاطر طراوت آسمان چشمان ابریت و نه بخاطر...حقشناسانه تو را می‌ستایم.

به خاطر شور بالغ خدارنگی‌ات، بخاطر شاهکار شعور شرف مداریت ، بخاطر گوهر دردانه حیا ‌و نجابتت،بخاطر کولاک گرم جوش گذشت و ایثارت ، بخاطر راز فاخر و حس زیبای مادری ات، بخاطرترک برداشتن بلور نگاه نگرانت،بخاطر آتشفشان پرگداز سوختن‌وساختنت،بخاطر غرق‌شدن بلم‌جوانی وآسایشت دردریای توفانزده بی‌قراریهای من و بخاطر همه آنچه که به من دادی یا ندادی و بخاطر خودم که سخت به تو دلبسته‌ام، دیوانه‌وار دوستت دارم و مغرورانه بر تو می‌بالم و خاضعانه منتت را می‌کشم.

آه ‌ای مامن لحظات جانکاه تنهایی و بی‌کسی‌ام  !


می‌خواهم بدانی که بهار آرزوهایم ، تنها به کرم میزبانی کریم تو گل‌افشان می‌شود،خزان رویاهایم تنها به جفای غفلت از تو فرا می‌رسد.تلاطم روز و شبم، از صدقه‌ی سر تو قرار پیدا می‌کند،رزق و روزیم از برکت اذکار و ادعیه خلوت تو رونق می‌گیرد  .


بیا مرا به پهندشت سبزفام رامشگاهت ببر و در دامن پر مهرت، سرم بر زانوی خسته‌ات بگذار و با دستان پر چروک و لرزانت ، موهایم را نوازش کن و به جای لالایی‌های روح نوازت، اسرار بندگی و عبودیت سینه‌چاکانه، را که همواره به آن بالیده‌ای، در گوشم وابخوان و فانوس نگاه تارم در صراط رحمت رحیمیه حضرت دوست شو.

بیا ذره ذره خلاء تمنای تک تک سلولهایم را به شراب عقیق ناب طهورت مصفا کن و غبارستان وجودم را با خوشاب دلستان سبز و پاکنهادت بشوی. بیا به جاده عمرم بنگر تا در هرگام رفته‌ام، اثری از رد مهرم به خودت را بیابی تا شاید رحمی کنی و مرا اجیر ، نه چه می‌گویم ، ذبیح ابدی خودسازی .

کاش می‌توانستم با خون خود قطره قطره قطره بگریم تا سرسپردگی‌ام به خود را باور کنی.کاش می‌توانستم در شط خون خود وضو بگیرم و برای پاسداشت شاهکار خلقت تو به درگاه باری، نماز شکر به جای آورم و سبزی عمرم را فدای یک تار موی سپیدت کنم. کاش می‌توانستم برایت بمیرم تا تو بمانی.کاش خونبهای بقای ابدی تو آغاز پایان جان پشیزانه من بود. کاش بندابند وجودم فدای یک تار گیسوی نقره‌ای ات می‌شد، کاش نقبی به نقاب آتشفشان سینه‌ام می‌زدی و به قلبم که از خون دل توست،می‌رسیدی و در واقعیت کوچک من، حقیقت بزرگی خود را می‌دیدی.

کاش می‌توانستم به بهای غروب همیشگی نگاهم،درآن دو خورشید سیاه افول کرده در روی ماهت،سویی دگرباره می‌تاباندم. کاش می‌توانستم‌تمام عمرم را یکجا بدهم تا حتی یک نفس بیشتر بکشی. کاش عمود کمرم می‌شکست تا عصای کج شمشاد قامت خمیده‌ات باشم.کاش پیشمرگت شوم. فدایت گردم. الهی بمیرم تا تو بمانی. کاش هزاری نباشم تا حتی یک لحظه گلخند حیاتبخش غنچه‌خزان رنگ لبانت نخشکد.کاش همه هست و نیستم را درچشم برهم زدنی می‌دادم تا تو از دستم راضی باشی و کریمانه ، مرا از ذکر دعای خیرت محروم نسازی.

آه مادرم ، سرورم ، تاج سرم، سلطان بیتای وجود خاکسارم!


بیا بهت عشق بی‌پایانم را که از شعشعه بت رویت آکنده است، در مردمک نگاه بیتابم بنگر و بر بزرگی و تلالوی جاه و جلالت ببال.بیا با سخاوت دعای خیرت به ساحل فلاح روانه‌ام ساز، چون بی‌تو هیچم، بی‌برکت خشنودی تو سزاوار لهیب سوزان دوزخم، پس اگر هستم یا امید به فردای روشن دارم ، فقط چشم طمعم به سفره کرم توست.

 

مادرم، مهرانه‌ام ، جانانه‌ام ، نازدانه‌ام!


در روز فراقت ،روی ماهت را می‌بوسم و باامید به کرم آفرینشگرت،بیتابانه، چشم به راه آمدن سالی دیگر و روزی دیگر همامیز به عطر نفس مسیحایی توام.

 

به آرامی به یادت خواهم بود

تا آخر عمر به یادت خواهم بود

طوری که هیچ کس نفهمد به یادت هستم

مثل آدمی که نفس در سینه حبس میکند

جای نفس در سینه حبست میکنم

سکوت میکنم وکلامی نمی گویم

تا کسی نفهمد در سینه جای نفس

یاد عزیزی را حبس کرده ام

وقتی رفتی غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفت

وقتی رفتی دوچشمم باریدن گرفت

ای همدم تنهایی خلوت دل

وقتی رفتی روزم شبی تار شد

وقتی رفتی دیوارهای خانه هم رنگی دگر شد

رنگی زشت سیاه و کدر شد

ای همدل وهمدم

با که بنشینم بگویم اینهمه غم

مادر ای ماه نور

از چه رو رفتی قلبم آزردی

رفتنت را چطور باور کنم من

تورفته ای من مانده ام

این زنده بودنم را

چطور باور کنم من

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....

کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم....

ای کاش ، کاش ، کاش...

دلم بدجور هوای تو را کرده هست مادرم ...

دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم....

باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند

و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ،

امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند ....

و ای کاش در کنارم بودی ...

کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی....

باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ،

با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم ....

بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای

که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....

کاش که تو در کنارم بودی....

آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی...

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ،

دلم بدجور برای تو تنگ است ...

باورم نمیشود که رفته ای....

مادرم

کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی

می کند را درنگاهت زمزمه کنم.

نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم.

 

زیرا مدت زیادی است که چهره زیبایی تو را از نزدیک ندیدم

بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند...

مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...

بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند.

شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب

فراموشی بسپارند.

 

دیشب پا به پای آسمان گریستم.

می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما آسمان

دل نازنینت بارانی بود...

آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست ..

و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونهء تو...

می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو

را حل کنم.

اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم

حل نمی شد چه رسد به  اینکه......

مامانی دعام کن باور کن محتاج دعاهایت هستم

میدونم میشنوی

میدونم می بینی

میدونم به یادمون هستی

دعام کن و حلالم کن

 

میدونم پسر خوبی برات نبودم

میدونم که هر چی دارم از دعای خیرت هست

که بدرقه راه ما شده

دعا کن همین ....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٤ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

 وقتی آهسته آهسته همچو روءیا در دَوَران سنگین ِ سر ِپردرد ، حوالی ام بال میز نی ،

عطر حضورت به باران می رساندم و  من ِ مجنون ِ باران، گم می شوم در خیالی محال،

وَهمی محض ، دلهره ای شیرین ، عشق عشق عشق !

آغوش می گشایم به پوست کشیدهء شب و  رو به ناسوت ِ خیال ، نامت را زمزمه کنان

 تا شعر می روم !!

می روم تا کوچه های ابری واژه های اندوه ،تا هفت آسمان دور تر از حال ،تا بغض بغض

بغض!

کاغذپاره هایم خیس می شود ، بارانی می شود و من  نقطه می شوم در لایتناهی سکوت!!

گفتم سکوت ؟!!

  راستی  بگویمت مدّتهاست در سکوتی سرد ،خود را سپرده ام به تلاطم های

گاه و بیگاه ِ روزگار ، شده ام یک آدمک کوکی ، باورم شده است همین است که هست !!

لحظه هایم به جبر  ِ بود و نبودت  خو گرفته است ....!!!

عادت کرده ام لابلای همین کلمات ِ گیج بجویمت و چون همیشه تو نباشی !!!

می بینی یادگارت را ؟

یادگار آنهمه دوستت دارمها ،  بیقراری ها تا سحر ، آنهمه فال حافظ ، آنهمه خاطره

را؟

منم و این جمعه های تکراری ، این کند دقیقه های سمج  و زرد ِ زرد !!!

منم و تمام این هذیان  ها بدون تو !!!

حرفی بزن ، کاری بکن من از خیـــــــــــــــــال خسته ام !!

من از خــــــــــــــــــیال خسته ام !

 

پ ن: کشتی ِ طوفان زدهء دلم را تنها نگاهت می رساند به ساحل ها !!

پ ن ٢: قافله داره می رسه ، هیس ......................

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی

می کند را درنگاهت زمزمه کنم.

 نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم.

 بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند...

 مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...

 بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند.

 شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب

فراموشی بسپارند.

 نمی دانم...

 شاید هم من  جسارت نداشته باشم که در نگاهت خیره شوم و

بگویم آنچه را نباید بگویم...

 همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای از نازنینت جدا

نخواهی شد...

 و این می شود سر آغاز فردای نیامدهء جدائی...

 تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست.

 بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم و هر بار نیز اشک ریخته ایم

در تاریکی و سکوت...

 اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم... خوب من!

دیشب پا به پای آسمان گریستم.

 می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما آسمان

دل نازنینت بارانی بود...

 آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست ..

 و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونهء تو...

 می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو

را حل کنم.

 اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم

حل نمی شد چه رسد به  اینکه...

می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا...

 شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا

بماند...

 من نمی دانم چرا دلیل ناکامی در هر آرزو را، به حساب

قسمت می گذاریم!

 وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم از

اینجا دل بکنم،

  این وسط قسمت چه سهمی دارد؟!

 

زمانی که از ابتدای آفرینش، سرنوشت من و تو با جدائی

نوشته شده است،

 دیگر تقدیر چه گناهی دارد.

 شاید سهم قسمت این است که، قبل از اینکه من و تو را

عاشق هم کند، عاشق فرارکرد...

 عاشق فرار از دلهای عاشقمان...می دانم باز هم می گویی

قسمت را فراموش کن.

 جدائی را از یاد ببر ...

 اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت

از اشک تارمی شود.

 اما... بهترین من! نازنینت همه را می داند همه را...

 تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده

است...

 تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با نازنینت نمانی

پس چرا آمدی...

 چرا میهمان دلش شدی و بعدصاحبخانه و بعد دل نازنینت را در

کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟...

 بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده

بودم؛ اما بعد پشیمان شدم.

 آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.

 لبخند بزن...نازنینت دل داده است تا جان نبازد...

 میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور

کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است...

می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست.

 مهم این است که دل من آنجاست... می دانم رسم امانت

داری را به جا می آوری...

 باورت می شود که نازنینت به تو بیشتر از خودش ایمان

دارد؟... می دانم باور می کنی...

 بروی نوشته هایم عطر یاس پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد

من بیندازد...

 اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو

دوست داری برویشان بپاشم...

 سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود

  قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

  قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب

  چشمانت نشوم

  قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم

  قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم

  قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد

  قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم

  قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم

  قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم

  قول میدهم دیگرآسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند

  قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم

  قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم

  ...

 

ای مهربان

 ای دوست

  میدانم

  خوب میدانم

  و خوب میدانی

  رویای جاوید زندگی ام تنها تویی

  تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن

  است

  تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه

  عشقت تا ابد جاوید است

  می ستایمت به خوبی و پاکی

  و به عظمت عشق سوگند

  زنده ام ، تنها با یادت

  و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن

  بویش را از خاطرات گرفتن

  و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی

  نازنینم

  خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم

  چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود

  مهربانت رنگین شده

  پس تا زنده ام می تازم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

عشق را در سکوت زمزمه کردیم

نگاه هایمان در هم آمیخت و قلب هایمان

 گره خورد

 گره ای جدا نشدنی

 سکوت ادامه پیدا کرد و عشق ریشه گرفت

نگفتی و نگفتم

گذشت و گذشت

 زمان زیادی که در سکوتی توام با عشق گذشت

نگفتی و نگفتم

قلبم سر شار از تمنا بود و قلبت سر شار از نیاز ... دستهایمان

دور از هم

چیزی کم داشت

 اما چیزی که زیاد بود سکوت مرگبار عشقمان بود

باز هم نگفتی و نگفتم

و امروز که من در صفحه قلبم نوشتم:

 از میان کسی که دوستش داری

و

 کسی که دوستت دارد آن که دوستت دارد

انتخاب کن عشق راپذیرا باش گدایی نکن! ـ

به سراغم آمده ای

 گفتی اما هرگز نخواهم گفت

 خود را به دیگری

می سپارم آن که دوستم دارد

و از اول گفت…..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٥ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

  من محتاج توام

  از عشق که....نه....

اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،

از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،

چرا.........می ترسم!......

من از لحظه ای که چشم های تو،

بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!

من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،

می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!

می ترسم یا نه؟!

فقط می دانم که.....محتاجم!

محتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!

من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!

من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

 من محتاج توام!

محتاج نگاه تو،

محتاج لبخند تو،

محتاج احساس تو،

همین!

از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!

با یک هوا هق هق!

با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!

که ببارد،....که برای من بشود،

بهانه ای از جنس معجزه!

تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٧ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

آرزو دارم همیشه در کنارم باشی ، یار و یاورم باشی ،سرپناهی برای این قلب عاشقم باشی!

آرزو دارم تکیه گاهم باشی ، من دردی در سینه باشم و تو دوایم باشی!

آرزو دارم همه هستی ام باشی ، زندگی به کامت باشد و همیشه شاد باشی!

آرزو دارم تنها برای من باشی ، قلب من در سینه ی تو و قلب تو  

در سینه ام باشد و ما هر دو در قلب هم باشیم!

آرزو دارم که به آرزوهایت برسی ، تو خوشبخت باشی و من نظاره گر باشم !

من که از دار دنیا تنها تو را دارم ، آرزو دارم همیشه با من باشی !

من که از تو چیزی جز وفا نمیخواهم ، آرزو دارم همیشه با وفا باشی!

آرزوهایم را زنده کن ای عشق من ،اگر چه از هم خیلی دوریم!

مرا همیشه در کنار خودت حس کن !

من که هر جا میروم ، با تو هستم ، گرچه در کنارم نیستی اما تنها نیستم!

آن قلب مهربانت هوای مرا دارد ، میگویم دوستت دارم ، برایم میتپد!

آرزو دارم همیشه قلبت به عشق من بتپد، نمیگذارم غم بیاید و قلبت را بشکند!

ای تنها آرزوی من ، آرزو دارم روزی بیاید که دیگر هیچ آرزویی جز  

همیشه با هم بودن در دلهایمان نباشد! 

دوستت دارم تک ستاره قلبم…..

کاش تو هم دوستم داشتی ......

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٦ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

فریاد از این سکوت

از این اسارت آزاد

از این شادی بی روح غمگسار

از این ناباورانه روز تاریک

اگرمن بی روح ترین مردم این شهرم

برای خودم روزگاری غروری داشتم

یک غرور ساده

یک غرورپر از لطافت کودکانه ی باران

پر از بوی خاک باران خورده

غرورم را چه دوست می داشتم

وقتی بی شام شبانه

سر بر بالین غرور می گذاشتم

وقتی که عشق شبانه ام را در روز می نوشتم

وقتی نقاشیم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ می کردم

حال فریاد نوازد سکوت را

دیگر از فریاد نفرت دارم

فریاد یک نگاه نگاه پر از التهاب

نگاهی پر از سیاهی افسونگر شبانه

غرورم را با یک نگاه شکستم

فریاد یک سکوت

سکوت یک انزوا

انزوا یک غم

غم یک تنهایی

تنهایی یک رویا

رویا یک باور

باور یک خاطره

خاطره یک دوستی

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

و بعد از رفتنت …

شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 
دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد ....
 

بار الهی دوست بدار

کسانی که دوستشان داریم

ونمی دانند

وحفظ بدار

کسانی که دوستمان دارند

ونمیدانیم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

فریاد بی صدا....

می دونی بدبختی یعنی چی؟

وقتی می فهمی کسی نیست که حمایتت کنه و کسانی رو که هم دوستشون داشتی دیگه دوستت ندارند...اون موقع دست و پاهات سست میشه و قلبت یخ میزنه و تنها سرمای وجود بیگانه ها تو رو وادار می کنه که دست به کارایی بزنی که نزدی...

به همه میگم این حرف منه...منم شکستم...منم عاشق بودم...منم انسان بودم....منم هم نفس می خواستم...منم حق دارم زندگی کنم...

چرا باید به اجبار زندگی کنم...چرا نمیشه فریاد زد...و چرا باید سکوت کرد؟

از من چیزی نمانده...اینو به تو میگم ای تنهاترین .....دنیا...

حتی آوردن نام تو برای دنیا ننگ است و من تنها می مانم نه به خاطر بی کسی بودن تنها به خاطر این تنها می مانم چون در تنهایی چیزی رو پیدا کردم که از تو هم با ارزش تره...

من خواهم مرد و تو هم خواهی مرد...من در تنهایی و تو در سکوت...

من شبح تاریکی هستم و تنها دوست من مرگ است...

با اشک زندگی می کنم و با آرزوهایم میمیرم.

فرصت دوباره سوختن را از من نگیر...بگذار بسوزم چون در دنیایی که مفهوم انسان بودن به زیر سوال رفته چه جایی برای زندگیست؟

در دنیایی که از گذشت و فداکاری تنها لغتی برجا مانده است و قلب هایمان توان وفاداری را ندارند چرا باید زیست؟

میروم در شب..به تنهایی می روم...سوار بر قایقی از جنس سنگ خواهم شد و بر رودخانه اشک هایم حریری از تنهایی میریزم و سکوت می کنم...به یاد کسی نخواهم افتاد چون قدرت درک مرا کسی نخواهد داشت ...

ای انسان ها انسان باشید و انسانیت کنید...!!!

تنهای تنهای تنهای تنهای....... تنهایم!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳۱ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

آی سهراب  کجایی که ببینی حالا
      
      دل خوش مثقالی است
      
      دل خوش نایاب است
      
      توسوالت این بود
      
      دل خوش سیری چند
      
      من سوالم این است
      
      معدن این دل خوش
      
      تو بگو ای سهراب

       در کدامین کوه است
       
      در کدامین صحرا
      
      در کدامین جنگل
      
      راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟
      
      من شنیدم این دل
      
      بوی خوبی دارد
      
      مثل خون دل آن آهوها
      
      راستی ای سهراب
      
      نکند این دل خوش
      
      مثل آن مشک ختن
      
      نافه ی آهوییست
      
      شاید اصلادل خوش
      
      بوده یک افسانه
      
      چون در این عهد ندیدم دل خوش
      
      دم هر عطاری عده ای منتظرند
      
      مرد عطار به ایشان گفتست
      
      دل خوش می آید
      
      قیمت مثقالش
      
      جانتان میطلبد
      
      مردهامیگویند
      
      جان ما را تو بگیر
      
      دل خوش را به عزیزانمان ده
       
      مرد عطار فرورفته به فکر
      
      او چنین قیمت گفت

       تا کسی در پی این افسانه
      
      به در دکانش
      
      ننشیند شب و روز
      
      خود مرد عطار
      
      فکر می کرد ، دل خوش مثل
      
      نغمه های ققنوس
      
      بوده یک افسانه
      
      آی سهراب بگو  ، تو اگر میشنوی
      
      بکجا باید رفت  ، تادل خوش را دید
      
      عده ای می گویند ، دل خوش  ، مال و منال دنیاست
      
      دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست
      
      من بلاتکلیفم
      
      دل خوش گر پول است
      
      مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند
      
      لب آنها خندان ، چشمشان گریان است
      
      آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما
      
      دل خوش آنجابود ؟!
      
      چند بود ارزش آن
      
      مزه اش چیست بگو – مشتاقیم –
      
      حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست
      
      ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم
      
      اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی
      
      آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی
      
      نبری از یادت مردم عهد مرا
      
      گو به این عهد سری هم بزند
      
      شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد
      
      آی سهراب بخواب
      
      سرد وآرام و خموش
      
      چون که آرامش تو ،پر از زیباییست
      
      ما ولی می گردیم ،ما ولی می جوییم....

 

با عشق
زندگی کردن،
 بزرگترین مبارزه زندگیست.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

خدای بزرگ و مهربان سپاسگزارم برای داشتن این همه دوست خوب

سلام به همه شما مهربونا.............دلم گرفته بود خواستم یه ذره حرف بزنم شاید سبک شدم اصلا میخوام تشکر کنم میخوام حرف دلمو بزنم.........نظرتون چیه؟اگه از این آپ خوشتون نیومد بگید حذفش کنم.

میخوام از دوستای گلی که قلبشون مثل آیینه است تشکر کنم میخوام از فرشته های مهربونی که میان اینجا و نظرها وحرفای قشنگشون حال و هوامو عوض میکنه تشکر کنم از:

 اول از برادر عزیزم که همیشه پشت و پناه من تو همه مراحل زندگی تشکر کنم راستش همیشه دوست داشتم  تو یک پست جدا ازش تشکر کنم .خودش هم میدونه که عاشقانه دوستش دارم همیشه یه تیکه گاه محکم تو زندگی برام بوده و هست. امیدورام و آرزو می کنم که یه روز بتونم زحماتش  و کار هایی که در حق من کرده جبران کنم. البته میدونم که هیچ وقت نمی تونم جبران کنم.  

باران عزیز ممنونم برای همه ی بودن هایت از صحبت های زیبایت و همراه بودنت دوستت دارم زیبای تنها ، با شیطنت هاوحرفای قشنگش غم رو از یادم میبره آبجی بزرگی که عاشقشم، کسی که وقتی باهاش حرف میزنم همه ناراحتی هام رو فراموش میکنم عزیز دلم عاشقتممممم!!!!!!

همیشه برام یه هم صحبت خوب بوده تو این دنیا با حرف هاش پر از امید هست هیچ کینه ای هم ته دلش نداره، قلب صاف و مهربونی داره مثل آینه

راستی این قالب هم هدیه اون هست، امید وارم هر جا که هست سالم و سلامت باشه ....

الهام  مهربون ودوست داشتی وماه وگل که هر چی بگم کم گفتم اونقدر مهربونه که حد نداره وقتی آدم با هاش حرف میزنه  دلش میخواد بشینه و گریه کنه حرفای قشنگش روم خیلی تاثیر میذاره عاشقشم آونقدر دوستش دارم یعنی همه مون اونقدر دوستش داریم که وقتی نیست دلتنگش میشم..................آرزو میکنم هر چه زودتر فوق لیسانسش رو بگیره بشه خانم دکتر .....

آرامش عزیز که قلب مهربونش با اینکه خیلی وقت نیست باهاش آشنا شدم ولی تو  همین فرصت اندک هم با نوشته یه پست تو وبلاگش در مورد مادر حسابی من رو شرمنده خوش کرده امیدوارم که بتونم جبران کنم

 

فاطمه پائیزی وقتی کامنتهای قشنگشو میخونم حس خوبی پیدا میکنم عزیزم برات ارزوی موفقیت دارم خیلی دوستت دارم

فاطمه وحدانی دختر گل وفهمیده ومهربون خوش قلب وصادق خیلی برام عزیزه زمان زیادی نیست که تو نت باهاش آشنا شدم ولی دل کندن ازش برام سخته

نافی مرسی از ابراز لطفتت مرسی از اینکه میایی پیشم و همیشه به یادم هستی

سیما خانوم گل که امیدورام زود به زود به من سر بزنه .....

آسیه مثل سیما دیر به دیر میاد ولی وقتی میاد با یه دنیا امید میاد.....

سپیده مثل که هیچ وقت ما رو توتحویل نگرفت ....

چی باید دروغ بگم دلم گرفته بود دوست داشتم خودمو یه جوری خالی کنم به کی میگفتم غیر از شما دوستای گلم آرزوی موفقیت برای همتون دارم شاد باشید .




نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٦ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

مادر یعنی زندگی را احساس کردن .

بیاد آن همه خوش آمد گوئیهای صادقانه ات .

 بیاد آن همه مهر ومحبت همیشه یکرنگت.

چه شد که دست تقدیر ترا از من گرفت وعمری چشم به راهت گذاشت.

مهربان مادر من تو خوب بودی چه شد که در یک لحظه

فقط یک لحظه روح پاکت بسوی معبود یکتا پرواز کرد وما را در غم بی تو بودن تنها گذاشت .

مادریعنی: زبانم قاصر است از توجیه تو بهترین

مادریعنی: تفهیم زندگی کردن

مادر یعنی:مهر خالصانه داشتن

مادر یعنی :ایجاد گرما وروشنائی در زندگی

مادریعنی:امید دادن و به امیدواری رساندن

مادر یعنی :هدایت به راه درست

مادر یعنی: واژه واژه زندگی

مادر یعنی: روشنائی در ظلمت

مادر یعنی:خورشید زندگی

مادریعنی:آغوش گرم وصمیمی داشتن

مادر یعنی: امید دادن  

مادر یعنی:بهترین وبهترین

مادر یعنی:بازهم زبانم قاصر از توجیه نام بزرگت ای بهترین

مهربان مادر من چند روزی به سومین سالگرد پر کشیدن بسوی خدای متعال نمانده که آن لحظات غمزده ازدست دادن ترا دوباره قلب مرا بدرد می آورد روحت قرین رحمت الهی.

مهربانتر از تو هم مگه میشه در این دنیا پیدا کنم؟

ای نازنین مادر من مگه میشه دلواپسیهایت رو در مورد خودم از یاد ببرم از آن لحظه که شنیدم آره شنیدم که دیگر در برم نیستی اگه تنها بودم بدون تنهای تنهاشدم .

چه خوش داشتم بی قراریهای زمانه رو تو یاریم میدادی چه خوش داشتم صبوری رو در لحظات زندگیم درس می دادی .

چه خوش داشتم با تمام وجود بنام مادر صدایت می کردم .

اما دریغ از روزگار که حسد بروجود نازنینت کرد وتو را  از ما گرفت .

روحت شاد باد ای نکو نام مادرم.

جمعه 02/05/88 سومین سال هست که تو از پیش ما رفتی و ما رو برای همیشه تنها گذاشتی....

مامانی یادت روزهای خوب در کنار تو بودن بخیر....

هنوز هم شب ها فقط با یاد تو وبا فکر تو می خوابم ....

برام دعا کن دعا کن

دعا کن تا  زود بیام پیشت همین

این هم آخرین آرزوی من

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

در سراب لحظه ها تو را سایه ای می بینم

         امشب نخواهم خوابید...

                     به تو می اندیشم و عاشقانه اشک میریزم

شور عشقت دلم را از خود بی خود می کند

                         اگر به انتهای ابدیت هم برسم تو را دوست دارم

مریم نام مقدست تنها رمز دلم است

     به چشمان پر از اشکم نگاه کن دستانم را بگیر

                            به آسمان بنگر و دعایم کن ای فرشته روحانی

نامت را بر دروازه های قلبم خواهم نوشت

                                احساسم کن تا تو را بپرستم

بگذار نگاهت کنم تا از لبخندت آرامش بگیرم

          تو همه دنیای منی و من عاشق صدایت

                      نکند روزی مرا تنها بگذاری و نادیده ام بگیری

در خلوت ذهنم تو همیشه بهاری هستی

      حتی اگر قلبم غروب کند تو تنها گل سبز قلبم هستی

          مرا ببخش به خاطر فراموش کردنت

                         نگذار تنها بی تو به سرنوشتم بپیوندم

اندوه نگاهت قلبم را می آزارد

                             دوستت دارم ای تنهای وجودم        

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

کاشکی

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می اموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم

و سکوت

جای خود را به هم آوایی ما می بخشید

و کمی مهر بانتر بودیم

کاش می شد دشنام

جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهایی هم

یک بغل عاطفه گرم

به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم

راز این رود حیات

که به سر چشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنیکه کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنکه به پیمانه دل باده کنند

همگی

زنگ پیمانه دل می شستیم

کاش در باور هر روزه مان

جای تردیدنمایان می شد

و سوال که چرا سنگ شدیم؟

و چرا خاطر در یایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن

صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود خاطره ان پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم

......

"کاشکی"واژه درد آور این دوران است

"کاشکی"جامه مندرس امیدی است

که تن حسرت خود پوشاندیم

کاش می شد که کمی

لا اقل

قدر وزن پر یک شاپرکی

مهربانتر بودیم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۱ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

برای دل کوچکم گریه کن
به دریا قسم
که من بی قرارم بیا یار خوبم
کنارم بیا
برایم حکایت کن ازعشق
از زندگی از شکفتن
تو خوبی
تو خوبی ومن عاشق خوب بودن
کنارم بمان و با چشمهای
که زیباترین رنگ دنیا ست
نگاهم کن هر روز
که من با نگاهت
به قلبت سفر می کنم
برای دل کوچکم گریه کن
که من سخت بی تابم امشب
کنارم بیا
مرا هم صدا کن
بیا آسمان را بجویم
و بیداری لحظه ها را
کنارم بیا
بیا تا که باران ببارد
و دنیای ما را طراوت بگیرد
بیا سبز باشیم
و سبزینه ها را بکاریم
برای دل کوچکی گریه کن
که خواهان دریاست
که پرواز را دوست دارد
که آ بی ترین شعر خود را
فقط با امید تو ای عشق زیبا
برا ی دلت می سراید
برای دل کوچکی گریه کن
که دلتنگ آری دلتنگ و تنهاست
برای دل مهربانی
که با هرچه خوبیست
تو را دوست دارد
تورا تا ابد دوست دارد

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٧ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

جوانتر که بودم،

   یعنی کمی پیش از آخرین پرستو،

   خیال می کردم

           زندگی یعنی:

                    یک سبد عشوه و آشنایی و عشق!

   اما امروز

         که برای گریستن بی بهانه ترین بغضم،

       چشمهای نا آشنای رهگذری را قرض گرفتم،

        دیدم سبدم با آنکه خالی تر از همیشه،

            تنها به اندازه تنهاییم جا دارد.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٤ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

صبح دلگیر

من از آب،بابا،مرد،

از عالم ،دلگیرم

من از سبزه ،از کوه

ازشادی،غرور،بی نصیبم

من از آن سرو سپید

آن سبز گون در یاد ،دلگیرم

من از هرکه هست  ونیست،

از آدمی ست، که بی تابم

صبح آمد و آنگه شب رخت خود بر بست

من زین صبح هم دلگیرم

نوید روشنایی میدادند،

روشنایی ظلماتیش را میگریم

مژده دادند که نور می آید،

تو نجات میابی ،من قاصد را دلگیرم

اینان سوال سرگردانیم را زین جهان خالی نهند

از سوال هم نیزنگویم

روزی رسد شادیش اندازه ی دشت

طولش اندازه ی رود،

از دروغ نیز دلگیرم!

هر کسی پا نهید بر دل ما،

ویرانه ای ساخت،

وای از زلزله نگوکه اورا بی زارم

آه،کاشکی کسی بر در می کوبید، می آمد

چقدر در عین خوشبینی مینالم

من پری خواهم ساخت

من میرم زینجا،

من همینجا میمیرم

چون هیچ کس دیگه نمی تونه شاعر این شعر باشه پس خودم ..................

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٢ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |


یک روز من هم خواهم رفت....
بی خبر و ناگهانی..... شاید آن روز کسی باشد که روزها را خواهد شمرد تا من برگردم...اما...
می روم تا دیگر شاهد کوچه های خاطراتم نباشم....تا دیگر دلم رنج نکشد...تا دیگر از صدای دلنشینی مست نشوم و...
می روم تا دوباره عاشق نشوم...تا دوباره چشمان زیبایی را نبینم که به بهانه ی دوری از آنها بازهم آه سوزناکی بکشم و...
آه....
این دل کوچک من....چه اسرار و حکایتهای عجیبی را درخود پنهان کرده....
چه ساده بود این دل...که در نزد زیبارویی خود را می باخت....محبت می نمود...و باز بی وفایی....
چگونه خوش کنم این دل کوچک خود را.....

ای تنهایی من...
تو را به هیچ چیز
نه رویای ناشناخته ای
نه صدای فراموش شده ی خوشبختی
عوض نمی کنم
ای خلوت بی صدا
دیگر ترانه ی دلدادگی نمی خوانم
اما در آستانه ی این قلب در به در
همیشه تو را آرزو می کنم....

شاید وقتی دیگر....

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳٠ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.

      پیراهن غصه هایم را به تن می کنم

      و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند

      و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

     شاعر می شوم

     به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم

      و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.

     شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم

      و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند

     و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.

     از تمام غصه هایی که  پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند

     درمی یابم که شاعران بی قرارند.

      بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی

      که  دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.

     شاعران تنهایند.

      این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم

      از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.

     پس من هم شاعر بودم.

      از همان روزی که  خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.

      از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک  گشتی

و همه اینها یک بهانه دارد

    بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود.

پس امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم

مامانی خیلی زود رفتی تنهامون گذاشتی...

هر روز که میگذره روزگار هم زندگی کردن هم برام سخت میشه  

برام دعا کنم میدونم صدای من رو می شنوی،

 یه شب یلدا دیگه، که بدون تو سپری شد. ولی چه سخت بی سر و صدا .... جای تو کنار سفره شام خالی بود و پختن غذای مورد علاقه تو ....

یاد فسنجان که باهم مشهد درست کردیم هیچ وقت از یادم نمیره هنوز طمع و مزه اون  تو زیر زبونم مونده .....

خدا بازم میگم از تو گله دارم چیز زیادی ازت نخواستم، از خواسته بودم نذاری مرگ اعضای خانواده عزیزم رو ببینم ، چرا دعا رو مستجاب نکردی چرا؟؟؟؟؟؟

مامانی دعام کن که زود بیام پیشت... دیگه خسته شدم ...  بس به خدا زندگی کردن بدون تو معنا و مفهومی نداره ....

خدایا خودت میدونی که این دعا از ته قلبم است

مامانی دعام کن تا زود بیام پیشت

همین ...............

مامانی تو بودی که تو زندگی با نگاه گرمت آرام بخش دل خستگی های ما بودی

من اون آرامش چشمهات رو می خوام پس

مامانی دعام کن تا زود بیام پیشت

من اون آرامش رو به زندگی تو این دنیای نکبت بار ترجیح میدم

خدایا این دعا رو مستجاب کن

فقط همین....

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۳ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

خدایا کمکم کن ....

 خدایا کفر نمی گویم

پریشانم ... چه می خواهی تو از جانم ؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ...

خداوندا تو مسئولی .

خداوندا ! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ...

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۳ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

رُستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا رویِ زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم

مثلِ هذیانِ دمِ مرگ، از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم

دیدنی ها کم نیست، من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز، جایِ میلادِ اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست، من و تو کم چیدیم

وقتِ گل دادنِ عشق، رویِ دار قالی

بی سبب حتی پرتابِ گلِ سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست، من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شعرِ سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته واماندیم

من و تو کم بودیم

من وتو اما در میدان ها، اینک اندازه ی ما می روییم

ما به اندازه ی ما، می بینیم

ما به اندازه ی ما، می چینیم

ما به اندازه ی ما، می روییم

ما به اندازه ی ما، می گوییم

من و تو... کم نه که باید شبِ بی رحم و گلِ مریم و بیداریِ شبنم باشیم

من و تو... خم نه و در هم نه و کم هم نه که می باید... با هم باشیم

من و تو حق داریم، در شبِ این جنبش، نبضِ آدم باشیم

من و تو حق داریم، که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

من وتو حق داریم، که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٤ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد و آدمی‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست. آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.
اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.
آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌کارد، مطمئن‌ است‌ که‌ او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتابگردان‌ هیچ‌ وقت‌ چیزی‌ را با خورشید اشتباه‌ نمی‌گیرد؛ اما انسان‌ همه‌ چیز را با خدا اشتباه‌ می‌گیرد.
آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و کارش‌ را می‌داند. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهمیدن‌ خورشید، کاری‌ ندارد. او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌کند، در نور به‌ دنیا می‌آید و در نور می‌میرد. نور می‌خورد و نور می‌زاید.
دلخوشی‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آمیخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌میرد؛ بدون‌ خدا، انسان.
آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ که‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپیوندد، دیگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند و روزی‌ که‌ تو به‌ خدا برسی، دیگر «تویی» نمی‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هایم‌ را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌کنی؟ آفتابگردان‌ این‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.
گفت‌وگوی‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زیرا که‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.
جلو رفتم‌ بوییدمش، بوی‌ خورشید می‌داد. تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظی‌ کردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ که‌ نسیمی‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد، نام‌ انسان‌ آیا کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟
آن‌ وقت‌ بود که‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گریستم...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٦ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

نفرتم را بر یخ می نویسم

" وداع  گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی از زندگی بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی "

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،

شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست.

کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم، شصت ثانیه روشنایی.

هنگامی که دیگران می‌ایستند٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.

نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و

سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی" (شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات" (خواننده ای معروف اهل اسپانیا) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .

با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.
خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که "عاشقتتان هستم"

آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.

به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود ..

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٥ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

قبل از اینکه بخوام این مطلب جدید رو بنویسم دو تا مطلب بود که میخواستم به همه دوستان عزیز بگم :

١- از همه دوستان عزیز میخوام نظرشون رو در مورد قالب جدید من بگن؟

٢-  که چرا بعضی از دوستان بی معرفت شدن و کمتر به ما سر میزنن در همین جا به همشون میگم ما همه زندونی ها چشم امیدمون به شماست که بیاید به ملاقات ما!!!  

خداحافظ گل لادن ، تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق ،چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه ،گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو ، خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم ،گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم ،خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی ، تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه ، که بارونی نمی تونی

طلسم بغضو برداره ، از این پاییز دیوونه
                                                  خداحافظ
نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

مهر را می پرستم زیرا...

قبل از طلوع خورشید..

از کوه طلوع می کند.

 مهرگان بعد از نوروز رده دوم را از نظر اهمیت جشنها دارا میباشد . از آنجا که نوروز آغاز سال جدید میباشد - مهرگان هم آغاز فصل زمستان است . این جشن روز مهر از فصل مهر می باشد ( 10 مهر ) . فلسفه این جشن مهم ایرانی به دوران ضحاک تازی باز میگردد . ضحاک و اقوام او مدتهای مدیدی بر ایران حکومت میکردند و عده کثیری از جوانان ایران زمین را به قتل رسانده بودند و مردم از ظلم و جنایات آنان به تنگ آمده بودند . در آن زمان کاوه آهنگر از میان مردم بر خواست و با برافراشتن چرم آهنگری خود که بعدها درفش کاویانی نام گرفت رهبری براندازی ضحاک تازی را بر عهده میگیرد و او را با یاری مردم در کوه دماوند زندانی میکنند و به ظلم او پایان میدهند . به گفته های زیادی در تاریخ پرچم ایران نیز پس از کاوه آهنگر پدید آمد و درفش کاویانی به پرچم ملی ایرانیان مبدل گردید . سپس با آرا و پشتوانه مردم و کاوه آهنگر فریدون را بر تخت شاهی ایران نشانند و ایرانیان زندگی را با آرامش سپری نمودند . گفته شده است که تاجگذاری اردشیر بابکان موئسس شاهنشاهی ساسانیان مقارن بوده است با جشن مهرگان . زیرا هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان این جشن را از بزرگترین جشنهای ملی میدانستند . بعد ها آغاز فصل مهر و آغاز مدارس را به احترام جشن مهرگان شروع نمودند و آنرا جشن فرهنگی مهرگان نامیدند . ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه درباره جشن مهرگان می نویسد : در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه آهنگر شتافتند و فریدون را بر تخت شاهی قرار دادند . سپس ضحاک را در کوههای دماوند زندانی نمودند و مردمام ایران را از گزند او آزاد ساختند . بنی امیه با تعصب ضد ایرانی خود که از افراطیون اسلامی بود زرتشتیان ایران را در روز مهرگان وادار میساخت تا هدایایی بسیاری به او تقدیم کنند .

 جرجی زیدان در کتاب تمدن اسلامی مقدار این باجها و هدایا را پنج تا ده میلیون درهم ذکر کرده است . جشن مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر افزا ای نگار مهر چهر مهربان مهربای کن و به جشن مهرگان و روز مهر مهربانی به – به روز مهر و جشن مهرگان واژه مهر پیمان و دوستی معنی می‌دهد . در ایران باستان ، جشن مهرگان پس از نوروز دارای اهمیت ویژه‌ای بود . دلیل آن این است که هر دو آغاز فصل‌های سال را نوید می‌دادند . نوروز آغاز تابستان و مهرگان آغاز زمستان را به هر ماه می‌آوردند زیرا در آن زمان سال به دو فصل تقسیم شده بود . فصل اول ، تابستان بود که از جشن نوروز شروع می‌شد و هفت ماه ادامه داشت . جشن مهرگان که از روز مهر شروع می‌شد تا شش روز پس از آن ادامه می‌یافت و جشن شادی بر پا می‌شد . انگیزه‌ای که به پیدایش جشن مهرگان در تاریخ ایران نسبت می‌دهند پیروزی ایرانیان بر ضحاک ستمگر ، به رهبری کاوه آهنگر است که او را در بند آوردند و فریدون را به عنوان رهبر خود برگزیدند . این جشن در روز 10 مهر ، روزی که نام روز و ماه یکی بود جشن گرفته می‌شد و مانند نوروز سه جنبه نجومی ( طبیعی ) ، تاریخی و دینی داشت . از نظر نجومی ، مهرگان چند روز پس از اعتدال پاییزی جشن گرفته می‌شد . ( اعتدال پاییزی اول مهر صورت می‌گیرد ) . و جشن برداشت محصولات کشاورزی است . از نظر تاریخی ، در این روز نیروی داد و راستی به سرکردگی کاوه آهنگر بر ارتش دروغ و ستمگری آژی دهاک ( ضحاک) پیروز شد و فریدون به شاهی رسید . مبارزه راستی و دروغ ، داد و ستم در ایران ریشه دینی دارد و همه جشن‌های ملی هم به گونه‌ای این مبارزه و پیروزی نهایی حق بر نا حق را نشان می‌دهد . ولی ، در تاریخ مهرگان این جنبه درخشندگی ویژه را دارد . از نظر دینی ، در فرهنگ ایرانی مهر یا میترا به معنای فروغ خورشید و مهر و دوستی است . همچنین مهر نگهبان پیمان و هشدار دهنده به پیمان شکنان است . هم اکنون زرتشتیان در روز مهر از ماه مهر به آتشکده و نیایشگاه می‌روند . با تهیه خوراک‌های سنتی از یکدیگر پذیرایی می‌کنند و با نیایش و برنامه‌های فرهنگی مانند سخنرانی‌های ملی و آیینی سرود ، شعر و دکلمه جشن مهرگان را با شادی بر پا می‌دارند .

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود

" دکتر علی شریعتی "

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۳ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

چرا نمی شناسمت؟

می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده‌ام و به دردهای بادکردۀ روحم

که از قاب تنم بیرون زده‌اند

با توام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازک پروانه نشکند.

همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت

سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که زخم‌هایت، زخم‌های مکررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده‌اند و گل‌های بقچه‌ی چهل تیکه دلم ناتمام مانده‌اند.

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم.                                           

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۳ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

عشق شیرین من

در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم


می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که هرگز درآن رکودی نیست

می خواهم که مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سکوت را اختیار کردی

و هرگز به خود اجازه ندادی که از لبانت شکوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش کند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

که مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در کنار تو به اوج ابرها برسم

ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

که من او را چگونه دوست داشتم

ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله کشید

پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مکش

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط zendooni_tanha نظرات () |

ای مادر، ای آیینه ام، سر تا به پا می خواهمت                                                         

 د                                                 ر هر شکفتن، هر خزان چون یک غزل می خوانمت

...

کافیه یه لحظه احساس کنی

پیشت نیست

دیگه نیست که نوازشت کنه و

سرتو بذاری تو دامنش تا اشکاتو پاک کنه

سخته مادر نداشتن

حتی تصورش هم،

اما نوشته هام زاییده ی همین تصور تلخ و دردناکه

دوست دارم یه لحظه مث من خودتونو

اون لحظه تصور کنین

دوست دارم تو ذهنتون این خطوط نقش ببنده:

م.ا.د.ر

...

مامان بیا

تنهام نذار

تویی که وقتی صدات می زنم

دهنم شیرین میشه

تموم حرفای نگفتمو بشنو

مامان جون ،من قدرت گفتن ندارم

پس می خوام به تن صبور کاغذ پناه بیارم

می خوام تا اون وسطای شب بیدار بمونم

اما بی تو.

تواگه بودی نمی ذاشتی

آخه می خوام تورو مرور کنم

میدونی واسه مرور کردن اسمت

طهارت زبون می خوام، واسه خیره شدن به

سیمای مقدست چشمای پاک

آرزو می کنم

الان پشیمونم چرا عشقمو ازچشام نخوندی

راز دلمو از زبونم نشنیدی

اما امشب تو روبه میعادگاه عشقم

دعوتت می کنم

شاید

تو تاریکی شب بتونی

با آسودگی تو چشام خیره بشی

و ببینی چطوری تو باغ چشام

به گل نشستی

می خوام طوری تو رو بو بکشم که

نفسهای پر مهرت تو وجودم

جاری شه

می خوام ازآمالم باهات حرف بزنم

کاش می دونستی آرامش و

محبتت بهترین طنین کلبه ی

خاموش منه آرزو دارم یه بار

در مقابل ناملایمتام گله میکردی

مادرم ای کاش می تونستم این نکته رو

با زبانهای زنده ی دنیا بنویسم و

به همه ی جهانیا بگم که

من عین،شین،قافو تو مکتب

تو یاد گرفتم

بوی گلای دامنت هنوز تو مشامم

مونده با اینکه نزدیک دو سال که

سرمو به زانو نگرفتی

با شهامت اقرار می کنم

راه کمالو از خطوط جبینت

یاد گرفتم

مادرم،هرگز گل عشقو نبوییدم

حتی ندیدمش ولی از باغ چشات

هر روز صدها گل چیدم

بوییدم و به چشام مالیدم

مادرم توهمیشه پر حوصله و

من بی تاب مهربونیاتم

اما چه فایده امروز قدرتو

دونستم که دیره،حالا که به

جای خالیت نیگا می کنم

اشک تو چشام می رقصه و

منتظر افتادن.

لالاییاتو یادمه تو که می گفتی

منو تنها نمی ذاری

چی شد؟

تو کجایی؟

بدون من

بدون منی که حتی یه لحظه

از خودت دور نکردی

می دونم تقصیر تو نیست

کاشکی بودی تا با چشمای

اشک آلودم ،دل پر شوقم